[عمومی , ]
از بس ستاره كُشتی روی زمان سیاه است
هم این زمین سیاه است
هم آسمان سیاه است
رو بسته زآن نشستید در
پیشگاه تاریخ
كس این همه جنایت رخسارتان سیاه است
دست قلم شكستید
پای سخن ببستید
ای روشنی ستیزان افكارتان سیاه است
هر تار موی یك زن
بَندَد مسیر تقوا
این خود گواه آن بس پندارتان سیاه است
هر حیله ای كه دارید
در آستین تزویر
هر جادویی كه بستید در كارتان سیاه است
هر خطبه ای كه خواندید
هر جمعه بر سر كوی
خلقی گریست زیرا گفتارتان سیاه است
میخانه ها ببَستید
بتخانه ها گشودید
با خون وضو نمودید كردارتان سیاه است
شد پرده ی سیاهی
معیار پاكی زن
ای صبحدم گریزان معیارتان سیاه است
ز این شرم ،
روی ما نیز در هر مكان سیاه است
از بس ستاره كُشتی روی زمان سیاه است
نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و ساعت 03:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
توفان وحشی
آغاز یك فاجعه:
نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب است كه در سال چهاردهم هجری بوقوع پیوست قادسیه نام قریه ای بود كه در پانزده فرسنگی شهر كوفه در عراق قرار داشت.17
فتحی كه بدینوسیله نصیب اعراب شد ، یك پیروزی قطعی بود و موجب گردید تا ایرانیان بكلی روحیه ی نظامیگری خود را از دست بدهند. در این نبرد درفش كاویانی پرچم مشهور ایران بدست دشمن افتاد. بموجب روایتی ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سی هزار دینار فروخت ، در صورتیكه بهای واقعی گوهرهای آن به یكصد و بیست هزار دینار سر می زد.16
سقوط نهاوند در سال 21 هجری ، چهارده قرن تاریخ پرحادثه و باشكوه ایران باستان را كه از هفت قرن پیش از میلاد و تا هفت قرن پس از آن كشیده بود و هزاران سال تاریخ استوره ای باشكوه و اسرار آمیز ، پایان بخشید. این حادثه فقط سقوط دولتی باعظمت نبود ، سقوط دستگاهی فاسد وتباه بود. زیرا در پایان كار از پریشانی و بی سرانجامی درهمه كارها فساد و تباهی راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسایش و امنیت مردم را عرضه خطر می كرد وكژخویی و سست رایی موبدان اختلاف دینی را می افزود.
در حادثه ی عظیم سقوط و اضمحلال ساسانیان در واقع وضع اخلاق و دین به چنان پایه ای تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاری نمی رفت. در گیرودار عجیبی كه پس از دوران شیرویه در ایران پدید آمد ، دیگر ساسانیان چیزی نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و یا كسی را بخاطر خود به فداكاری وا دارد. با سقوط پی در پی شاهان ، فره ایزدی به سستی گراییده و هیبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمندیهای حكام و فرمانروایان با فساد و اختلاف موبدان و روحانیان دست به دست هم داده ، علایق و عقاید كهن را به سستی كشانده بود. شاهان همواره از استیلای دشمنان پریشان خاطر بودند و از اندیشه ی سقوط و بیم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروایان شهرهای مرزی كه امید به بقای دولت مركزی را از دست داده بودند ، از ابراز نافرمانی نسبت به آن دستگاه بیمی بخاطر
راه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی ، بیشتر خردمندان و دوراندیشان را نگران حادثه ای شگرف ساخته بود كه دیر یا زود میبایستی رخ نماید و از پرده بدر آید. 15
ازیك سو سخنان مانی و مزدك در عقاید عامه رخنه می انداخت و ازدیگر سوی نفوذ دین ترسایان در غرب و پیشرفت آیین بودا در شرق قدرت آیین زرتشت را می كاست. و موبدان حكومتی اجازه هیچگونه اصلاحی در دین را نمیدادند . كیش زرتشت از مسیر اصلی خود منحرف شده بود ، دیگر این آیین با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمین تا آسمان فرق كرده است ، بیشتر از آنكه سخنان پیامبر آریایی ، زرتشت در آن دیده شود ، بنظر می رسد كه سخنان پیامبران سامی نژاد تاثیر بیشتری پیدا كرده . وحدت دینی دراین روزگار تزلزلی تمام یافته بود. ضعف و سستی نمی توانست در برابر هیچ حمله ای تاب بیاورد.
دستگاهی پریشان و كاری تباه بود كه نیروی همت و ایمان ناچیزترین وكم مایه ترین قومی می توانست آن را از هم بپاشد و یكسره نابود و تباه كند. بوزنطیه ـ چنان كه امروز می گویند : بیزانس ـ كه دشمن چندین ساله ی ایران بود نیز از بس خود درآن روزها گرفتاری داشت نتوانست این فرصت را به غنیمت گیرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خیال حمله به ایران را نیز درسر نمی پرورد جرات این اقدام را یافت. خبرهای راجع به ضعف و نابسامانی داخلی و نبودن شاهان و فرمانروایان كار آزموده و كاردان پیوسته بگوش خلیفه ی اول می رسید و او با جرات یافتن از این مژده های امید بخش ، بیش از پیش برای حمله بر متصرفات ایران اشتیاق پیدا می كرد و در اجرای این مهم مصمم می شد. 11
بدین ترتیب ، كاری كه دولت بزرگ روم با آیین قدیم ترسایی نتوانست درایران از پیش ببرد ، دولت خلیفه ی عرب با آیین نورسیده ی اسلام از پیش برد.
مسلمانان در این نبرد ( عین التمر ) نیز چون جنگهای پیشین پیروز شدند و هماورد انشان پای به فرار نهاده در قلعه ی عین التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ایستادگی كردند. مهران (سردار ایرانی ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول این پیشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ی مردم قلعه بدون قید و شرط تسلیم مسلمانان شوند. مهران كه چاره ای جز پذیرفتن این شرط نداشت ، با كسان خویش از قلعه بیرون رفت. خالد آن مردم را به بردگی گرفت و مسلمانان اموال و دارایی های آنانرا تصاحب كردند.14
خیانت نیز چنان بود كه دركنار فرات ، یك جا ، گروهی ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبیده به خاك ایران بتازد ، و شهرشوشتر را یكی از بزرگان شهر به خیانت تسلیم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر این خیانت به اسارت رفت. در ولایاتی مانند : ری ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزیه را می پذیرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساسانی دچار بیدادی و پریشانی بود كس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت . ترس و وحشت از دژخیمی و وحشی گری عرب بی رحمی و شقاوت در كشتار خود وحشتی سخت در دل مردم ایجاد كرده بود .
از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان فاذوسبان نام مردی بود باغیرت ، چون دید كه مردم را به جنگ رغبت نیست و او را تنها می گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سی تن از تیراندازان خویش راه كرمان پیش گرفت تا به یزدگرد شهریار بپیوندد اما تازیان در پی او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزیه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتید و به یاری برنخاستید سزای شما همین است كه جزیه به عربان بدهید. حتا از سوارن بعضی به طیب خاطر مسلمانی را پذیرفتند و به بنی تمیم پیوستند . چنان كه سیاه اسواری ، با عده ای از یارانش كه همه از بزرگان سپاه یزدگرد بودند چون كر و فر تازیان بدیدند و از یزدگرد نومید شدند به آیین مسلمانی گرویدند و حتا در بسط و نشر اسلام نیز اهتمام كردند.
همین نومیدیها و ناخرسندیها بود كه عربان را درجنگ ساسانیان پیروزی داد.
در واقع این فتح نهاوند در آن روزگاران پیروزی بزرگ برای اعراب بود و سقوط شكست برای ایرانیان .
باید دانست كه یكی از علل سقوط سریع حكومت ساسانیان ، نزدیك بودن پایتخت آن دولت به جزیره العرب و سهولت دستیابی اعراب بر آن شهر با شكوه بود. یكی دیگر از اسباب این سقوط خیانت بعضی از سرداران و بزرگان ایران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ی بلاذری ، در جنگ قادسیه چهار هزار تن از ایرانیان تحت فرماندهی دیلم راه خیانت در پیش گرفته بی آنكه وارد جنگ گردند ، تسلیم تازیان شدند. 18
مقاومتهای كوچك :
این مقاومتهای محلی غالبا بیش از یك حمله دیوانه وار عصبانی نبود. پس از آن سقوط مهیب كه دستگاه حكومت و سازمان جامعه ی ایرانی را درهم فرو ریخت ، این اضطرابها و حركتها لازم بود تابار دیگر احوال اجتماعی قوام یابد و تعادل خود را به دست آورد . ری پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد . مردم چندین بار با فاتحان صلح كردند و پیمان بستند اما هر چندگاه كه امیر تغییر می یافت سر به شورش می آوردند. ابوموسی وقتی به اصفهان رسید مسلمانی بر مردم عرضه كرد. نپذیرفتند ، از آنها جزیه خواست قبول كردند و شب صلح كردند اما چون روز فراز آمد غدر آشكار كردند و با مسلمانی به جنگ برخاستند تا ابوموسی با آنها جنگ كرد.
ایستادگی و سختكوشی ایرانیان در این نبرد (نبرد الیس) خالد ( سردار عرب) را چندان خشمگین ساخت كه سوگند یاد كرد كه چنانكه برآنان پیروز شود دست به غذا نبرد ، مگر آنكه نهری از خونشان جاری ساخته باشد. خالد برای راست آمدن این سوگند دستور داد تا همه ی اسیرانرا بقتل رسانند ، و اینكار تا چند شبانروز ادامه داشت. 13
در سالهای 28 و 30 هجری تازیان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح كنند. در دفعه ی دوم مقاومت مردم چنان با رشادت و گستاخی مقرون بود كه فاتح عرب را از خشم و كینه دیوانه كرد.
میگویند خالد ( در نبرد ولجه ) عهد كرده بود كه تا هزار نفر را به هلاكت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وی هنگامی اقدام به خوردن غذا كرد كه مقصود و مرادش برآورده شده بود. این نبرد در محلی بنام ولجه اتفاق افتاد و بهمین اعتبار به نبرد ولجه معروف گردید. 12
عبد الله بن عامر وقتی دانست كه مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وی را كشته اند « سوگند خورد كه چندان بكشد از مردم استخر كه خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد … و خون همگان مباح گردانید و چندان كه میكشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند . پس برفت و عدد كشتگان كه نام بردار بودند چهل هزاركشته بود بیرون از مجهولان » مقاومتهای مردم دلاور ایران با چنین قساوت و جنایتی در هم شكسته می شد اما این سخت كُشیها هرگز نمیتوانست اراده و روح آن عده ی معدودی را كه در راه دفاع از یار و دیار خویش خون و عمر و زندگی خود را نثار می كردند یكسره خفه و تباه كند. هر شهر كه یكبار اسلام آورده بود و تسلیم شده بود وقتی ناراضیان در آن شهر دوباره مجال سركشی می یافتند در شكستن پیمانی كه با عربان بسته بود دیگر لحظه ای تردید و درنگ نمی كرد. در سال سی ام هجری مردم خراسان كه قبول اسلام كرده بودند مرتد شدند و عثمان خلیفه ی مسلمان عبدالله بن عامر و سعید بن عاص را فرمان دادكه آنان را سركوبی نمایند. برای دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تیمشه را فتح كنند.
قتل عمر:
توطئه قتل عمر كه بعضی از ایرانیان ساكن مدینه در آن دست اندركار بودند گواه این دعوی است. ابولولو فیروز كه در سال پس از فتح نهاوند عمر بر دست او كشته شد از مردم نهاوند بود .
رفتار فاتحان:
هیچ چیز مضحك تر و شگفت انگیز تر و در عین حال ظالمانه تر از رفتار این فاتحان خشن و ساده دل نسبت به مغلوبان نبود .
فاتح سیستان عبد الرحمن بن سمره سنتی نهاد كه «راسو و جژ را نباید كشت » اما گویا سوسمار خواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نیز نمی توانستند خودداری كنند.
اما وحشی طبعی و تندخویی فاتحان وقتی بیشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. اعرابیی را بر ولایتی والی كردند جهودان را كهدر ناحیه بودند گرد آورد و از آنها درباره ی مسیح پرسید . گفتند او را كشتیم و به دار زدیم. گفت آیا خونبهای او را نیز پرداختید؟ گفتند نه. گفت به خدا سوگند كه از اینجا نروید تا خونبهای او را بپردازید. ابوالعاج بر حوالی بصره والی بود مردی را از ترسایان نزد او آوردند پرسید نام تو چیست ؟مرد گفت « بنداد شهر بنداد » گفت سه نام داری و جزیه ی یك تن را میپردازی؟ پس فرمان داد تا با زور جزیه ی سه تن از او بستاندند.
با این همه دیری بر نیامد كه مقاومتهای محلی نیز از میان رفت و عرب با همه ناتوانی و درماندگی كه داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و منارهها جای آتشكدهها و پرستشگاه ها را گرفت . زبان پهلوی جای خود را به لغت تازی داد. گوش هایی كه به شنیدن زمزمه های مغانه و سرودهای خسروانی انس گرفته بودند بانگ تكبیر و طنین صدای موذن را با حیرت و تاثر تمام شنیدند.
كسانی كه مدتها از ترانه های طُرب انگیز بارُبد و نكیسا لذت برده بودند ، رفته رفته با بانگ حدی و زنگ شتر مانوس شدند. زندگی پر زرق و برق اما ساكن و آرام مردم از غوغا و هیاهوی بسیار آكنده گشت. به جای باژ و برسم و كستی و هوم… ، زمزمه نماز و غسل و روزه و زكوت و حج به عنوان شعائر دینی رواج یافت.
درباره اعراب از زبان شاهنشاه ایران چنین نقل شده است.“ خسرو پرویز “ می گوید : « اعراب را نه در كار دین هیچ خصلت نیكو یافتم و نه در كار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنان بس كه آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می كشند و یكدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و كامرانیهای این جهان یكسره بی بهره اند. بهترین خوراكی كه منعمانشان می توانند به دست آورد گوشت شتر است كه بسیاری از درندگان ، آن را از بیم دچار شدن به سبب ناگواری و سنگینی نمی خوردند … »
در برابر سیل هجوم تازیان شهرها و قلعه های بسیار ویران گشت. خاندان ها و دودمانهای زیاد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج كردند و غنایم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند. می گویند در یك روز بیش از 42 هزار زن ایرانی در میان اعراب به عنوان كنیز تقسیم كردند. و بیش از 40 هزار پسر نوجوان ایرانی را با سوزن دوك اَخته كرده ( قدرت جنسی را از آنها گرفتند) و به عنوان غلام چونان حیوان آنها را بكار گرفتند. از پیشه وران و برزگران كه دین مسلمانی نپذیرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزیه نام نهادند. همه ی این كارها را نیز عربان در سایه ی شمشیر و تازیانه انجام میدادند. هرگز در برابر این كارها هیچ كس آشكارا یارای اعتراض نداشت . در مهاباد 70 هزار سرباز ایرانی را در یك روز از بالای پرتگاه به پایین فرستادند و همگی را به قتل رساندند. حد و جرم و قتل و حرق ،تنها جوابی بود كه عرب ، خاصه درعهد اُمویان به هرگونه اعتراضی می داد. خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بی اندازه بود.آنها كه تعصب عربی خود را فراموش نكرده بودند ، حكومت خود را بر اصل « سیادت عرب » نهاده بودند. عرب با خود پسندی كودكانه ای كه در هر فاتحی هست مسلمانان دیگر را موالی یا بندگان خویش میخواند. تحقیر و ناسزایی كه در این نام ناروا وجود داشت ،كافی بود كه همواره ایرانیان را نسبت به عرب بدخواه وكینه توز نگهدارد.
در منظومه ای كه به خط پهلوی مربوط به سیزده قرن پیش بروی پوست آهو و در نزدیكی شهر سلیمانیه ( شهری در كردستان عراق ) بدست آمده و در آن هنگامی كه اعراب ستمگر به شهر “ زور “ حمله كرده بودند و آتشكده ها را ویران و مردان و زنان ایرانی را قتل عام میكردند چنین سروده شده :
هورمزگان رمان آتران كژان
ویشان شا ردو گوره گوره كان
زور كار عارب كردن خاپور
گنای پاله هتا شاره زور
و كنیكان و دیل بشینا
میرد آزاتلی و روی هوینا
رویشت زرتشت مانووه بی كس
بزیكانیكا هورمز و هیچ كس
ترجمه :
نیایشگاهها ویران شد، آتش ها خاموش گردید
بزرگ بزرگان خود را نهان كردنند
عرب های ستمكار خراب كردند روستاها را تا شهر زور
زنان و دختران به را اسارت گرفتند
آزادمردان در خون خود غلتیدند
كیش زرتشت بی یاور ماند
اهورامزدا (هرمز) به هیچ كس مهر نورزید.»
حكومت و قضاوت نیز همه جا مخصوص عرب بود و هیچ ایرانی ولامسلمان هم به این گونه مناصب و مقامات نمی رسید.
نغمه های كهن :
درآن روزها كه باربد و نكیسا با نوای پهلوی و ترانه های خسروانی در و دیوار كاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق فرو می گرفتند ، زبان تازی دركام فرمانروایان صحرا از ریگهای تفته ی بیابان نیز خشك تر و بی حاصل تر بود. در سراسر آن بیابانهای فراخ بی پایان اگر نغمه ای طنین می افكند ، سرود جنگ و غارت و نوای راهزنی و مردم كُشی بود. نه پندی و حكمتی بر زبان قوم جاری بود و نه شوری و مهری از لبهاشان می تراوید. شعرشان توصیف پشك شتر بود و خطبه شان تحریض به جنگ . به خلاف ایران كه زبان آن سراسر معنی و حكمت بود. اندرزنامه های لطیف و سخنان دلپذیر داشتند. كتابهای دینی و سرودهای آسمانی زمزمه می نمودند. داستانهای شیرین از پادشاهان گذشته در خداینامه ها می سرودند. هر طبقه را زبانی و خطی جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهای خوزی و پارسی و دری هر یك جایی و مقامی داشت.
زبان ایرانی زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود .زبان قومی بود كه از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدركفایت بهره داشت. با این همه این قوم ، «كه به صد زبان سخن می گفتند » وقتی ، با اعراب مسلمان روبرو گشتند « آیا چه شنیدند كه خاموش شدند؟»
زبان تازی پیش از آن ، زبان مردم نیمه وحشی محسوب می شد و لطف و ظرافتی نداشت.
زبان گمشده:
آنچه از تامل در تاریخ بر می آید این است كه عربان هم از آغاز حال ، شاید برای آن كه ازآسیب زبان ایرانیان درامان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ی تیزی دردست مغلوبان خویش نبینند. در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند.
به همین سبب هر جا كه در شهرهای ایران به خط و زبان و كتاب و كتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. وقتی قتیبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر كس را كه خط خوارزمی مینوشت و از تایخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دَم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یكسر هلاك نمود و كتابهایشان همه بسوزانید و تباه كرد تا آنكه رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و كتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها اكثر فراموش شد و از میان رفت. این واقعه نشان می دهد كه اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه ی حربه ای تلقی می كرده اند كه اگر در دست مغلوبی باشد ممكن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیكار برخیزد.
بهانه ی دیگری كه عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نكته بود كه خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد. در واقع از ایرانیان حتا آنها كه آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا كه نماز و قرآن را نیز نمی توانستند به تازی بخوانند. نوشته اند كه « مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن ».
كتاب سوزی :
بدین گونه شك نیست كه در هجوم تازیان بسیاری از كتابها و كتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است.
برای عرب كه جز كلام خدا هیج سخن را قدر نمیدانست كتابهایی كه از آن مجوس بود و البته نزد وی دست كم مایه ی ضلال بود چه فایده داشت كه به حفظ آنها عنایت كند؟
در دوره هایی كه دانش و هنر به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان و دانشمندان بوده است از میان رفتن این دو طبقه ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و كتابهای آنها باقی نمی گذاشته است. مگر نه این بود كه در حمله ی تازیان موبدان بیش از هر طبقه ی دیگر مقام و حیثیت خویش را از دست دادند و تار و مار و كشته و تباه گردیدند ؟ با كشته شدن و پراكنده شدن این طبقه پیداست كه دیگر كتابها و علوم آنها نیز كه به درد تازیان هم نمیخورد موجبی برای بقا نداشت . نام بسیاری از كتابهای عهد ساسانی در كتابها مانده است كه نام و نشانی از آنها باقی نیست .
گفته اند كه وقتی سعد بن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا كتابهای بسیار دید. نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب این كتابها دستوری خواست عمر در پاسخ نوشت كه آن همه را به آب افكن كه اگر آنچه در آن كتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است كه از آنها راه نمایان تر است و اگر در آن كتابها جز مایه ی گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن همه كتابها را در آب یا آتش افكندند.
گویند چنان كتاب از ایران بردند كه شش ماه حمام مصر را با سوزاندن كتابهای ایران گَرم میكردند.
به هر حال از وقتی حكومت ایران به دست تازیان افتاد زبان ایرانی نیز زبون تازیان گشت.
آغاز سكوت :
در این خموشی و تاریكی وحشی و خون آلودی كه در این روزگاران نزدیك دو قرن بر تاریخ ایران سایه افكنده است بیهوده است محقق در پی یافتن برگه هایی از شعر فارسی بر آید. زیرا محیط آن زمانه هیچ برای پروردن شاعری پارسی گوی مناسب نبود. آنچه عرب در آن دوره از شعر درك می كرد قصیده هایی بود كه عربان در ستایش و نكوهش بزرگان روزگار خویش می سرودند یا قطعه هایی كه به نام رَجَز میگفتند و از شور و حماسه ی جنگی آكنده بود.
در آن روزگاران كه قوم ایرانی مغلوب تازیان گشته بود و جز نقش مرگ و شكست و فرار در پیش چشم نداشت تا رَجَز بسراید.
ستایش زن و شراب نیز كه ماده ی غزل میتوانست باشد تجاوزی به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازیان واقع نمی گشت. هر اعتراض و هر شكایتی كه در چنان روزگاری به زبان یكی از ایرانیان برمی آمد به شدت خفه می شد. خلفا مكرر شاعران و گویندگانی را كه به زبان تازی از مفاخر ایران و از تاریخ گذشته ی نیاكان خویش سخن یاد می كردند آزار و شكنجه می دادند.
فریاد خاموشان :
در برابر مظالم و فجایعی كه عربان در شهرها و روستاها بر مردم روا می داشتند جای اعتراض نبود. هر كس در مقابل جفای تازیان نفس بر می آورد كافر و زندیق شمرده می شد و خونش هدر میگشت. شمشیر غازیان و تازیانه ی حكام هرگونه صدای اعتراضی را خفه و خاموش می كرد.
آهنگ پارسی :
بدین گونه زبان تازی با پیام تازه ای كه از بهشت آورده بود و با تیغ آهیخته ای كه هر مخالفی را به دوزخ بیم می داد زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنیاگران كهن را در تنگنای خموشی افكند.
نبرد روشنایی :
نبردی كه ایرانیان درطی این دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه درتاریكی خشم و تعصب نبود. در روشنی دانش و خرد نیز دوام داشت و بازار مشاجرات وگفتگوهای دینی و فلسفی گرم بود.
آیین زرتشت :
مانند دیگر ادیان روحانی آن قدرت را داشت كه عشق به نیكی و روشنی را در دلها برانگیزد و غبار ریمنی و اهریمنی را از جانها بزداید و محو كند گذشته از آن دین كار و كوشش بود و بیكارگی و گوشه نشینی و مردم گریزی را پاك و ایزدی نمی شمرد .تكلیف آدمی را آن می دانست كه در زندگی با دروغ و زشتی و پستی پیكار كند و آن را در بند كند. فدیه و قربانی و باده گساری را بیهوده میشمرد و نمی پسندید . زهد و ریاضتی نیز كه در دینهای دیگر هست در آیین زرتشت در كار نبود. در كشاكشی كه میان نیكی و بدی هست ، تكلیف آدمی را چنین می دانست كه نیكی را در وجود هرمزد یاری كند. این تكلیف كه برای آدمی زاد مقرر بود از آزادی و اختیاری كه انسان در كارهای خویش می داشت حكایت می كرد. بنابراین جبر و سرنوشت نیز كه اسباب عمده ی انحطاط دینهاست در آیین زرتشت راه نداشت. انسان یارای آن را نداشت كه نیكی را یا بدی را برگزیند و یاری كند. این دیگر به اختیار او و به خواست او بسته بود. رهایی و رستگاری او نیز به همین خواست و همین اختیار بستگی داشت. در چنین آیینی كه آدمی مسئول كا
نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و ساعت 02:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|